واسه مسافری بنام آه...
واپسین واژه های یه...
آمدم تا شاید گوشه ای از این کنج شلوغ سرکنم این آشفتگی را
نشد
آمدم لب این خیال خیس غریبه بشم با اشک و آه و در د وحسرت
نشد
آمدم تا ندیده و نشناخته دردم به حراج بگذاری و بشی مه نا.....
نشد
آمدم تا باشم و باورم جدا کنی از این خلق و بشی واژه سرای این
کوچ شبانه ی اندوهم و کودک فردایم نوازش کنی
نشد
واکنون ازپس تموم این نشدها میرم تا پیله ای که مادرم داد رابدوش گیرم
و بگذرم از این حسرت ندیدن و نشنیدن صدایت
مادرم میگفت:یادگار تولدت شبی بارانی و ویرانی خانه همسایه
و آوار شدن سقف خانه برسر دخترکهای بینوا و بی عروسکش بود
شاید تقدیر این مرد بارانی تنها ویرانگیه
شاید....
اینان که میخوانی،،میدانم خالی از نقص نیست.اما اینان دنیای من است و من لابه لای این