وقتی که نیستی
آدما میشن گرگ و گرگها شرمنده میشن از انسان بودنمان
و سایه ها از وحشت پشت به دیوار میگذرن از کنج تاریکیها
و قصه ها باز فصل تا فصل میان از راه
وقتی که نیستی
پرستو ها بی وارث تر از همیشه سرگیجه میگیرن از کوچ های اجباری
وقاصدکهامیشن دلالان احساس و عشق میشه کیلویی مفت
وقتی که نیستی
شهرمون میشه کابوس واسه کودک نازاده ی لولو های قصه.وافسار باد
از دست تقدیر در میره و کوچه ها لاغر میشن از هجوم هر لحظه باد
وقتی که نیستی
منم میشم واژه ای چروک پشت همین برگه های کاهی
و تو بیخیال میگذری از کنارم و خدام شاید دلگیر بشه از آفرینش عشق
وقتی که نیستی
شاید آخر تموم لیلی بودنها و مجنون ماندنها همین رفتن
و نماندن نگاههای ماست یا شایدم فرهادی نبوده
که واسه شیرینش کوه برسر تیشه کنه
وقتی که نیستی
یا شایدم دیگه راهی نیست که برگردی و یه لحظه تو صورتم خیره
بشی و به پیر شدنم بخندی.شاید دیگه نشه که باشی
وقتی که نیستی
سامو
اینان که میخوانی،،میدانم خالی از نقص نیست.اما اینان دنیای من است و من لابه لای این