بخار یه مغز فندوقیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
یه شکست
یه گاهی ازم دور شدی و نام یه عشق ناتمام رو تو حنجره ت پرواز
دادی و اون شدهمه چیزت و من بی آرزوتر از همیشه رفتم
یه گاهی برگشتن یاحق گفتی و دروجودم رخنه کردی و شدی
تموم بود ونبود نوشته هام وباهات خو گرفت شبام
یه گاهی دردامو گفتم و چاره خواستم وندادی
یه گاهی سفری دور رفتی و بغضم گرفت از انتظارهای کشنده
و شدم مجنونی آواره تر از قاصدکهای تموم این دهاتهای دورمان
یه گاهی باید قبولم میکردی و به فافاها میرسوندی حدغیرمجاز
این وابستگی را
اما نرسوندی و محکومم کردی به بی سلیقه گیم و دخترامو حسودشدی
و حق یه دیدار ساده رو قیچی کردی و شدی خاله زنک باز این دایره
یه گاهی رفتی و دیگه سراغ آشوبمو نگرفتی و نشد هرگاه که آشوب شدم
بنویسمت.
یه گاهی من دیگه خارا تر از تو خواهم بود و دیگه دلم نمیشکنه ازحرفی که زدی
دنیا لجنزاره وآدما عوضی و لجنن
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۱ ساعت ۶:۲۶ ب.ظ توسط مردی از دیار برف و بوران
|
اینان که میخوانی،،میدانم خالی از نقص نیست.اما اینان دنیای من است و من لابه لای این