بخاطر عادی بودنم.....بخاطرافراد عالی
حراج
چه ساده در این بازار میشه خرید...فروخت... بالا کشید و زد تو سر مال
اینجا قبیله گاه تمام ناپاکیهاست شاید
میخرند....میفروشند و هر وقت بخوان بی اعتبار ترین مال دنیا میکنن
و من متاع این بازار شدم و یه شبه.تمام بازار از آن حضورم شد
و بیچاره چه مالهایی بخاطرم بی رونق ماندن توبازار
و امروز از پس تمام این هجومها و هر روز بیرون رفتن نگاهها
من......................................
حراج شدم
و آمد متاعی نو،تازه و دلربا
ومن.........................................
کهنه نقاب شدم یه آن از وسط این میدان به تنهایی خودم شوت شدم
و بازار بنام مردی از جنس از ما بهتران آغاز کرد فصل تکرار را.
و امروز جدا از آن بازار باز آمده ام که خانه تکانی کنم تنهایی و سکوتم را
آخه مدتی از آن دور بودم و مغرور بازار
و امروز من حراج شدم بخاطر عشقی تازه
و بهانه ها آوردن مالکان بازار که:......
دلم بحالشون سوخت آنگاه که از متاع تنها.....
بیخیال تنهایی قشنگ من.سالهاست تو بازارت بالاترینم
اینان که میخوانی،،میدانم خالی از نقص نیست.اما اینان دنیای من است و من لابه لای این