واسه خاطر ....
درد دلی با.....
میگفت :فاصله بین تو انسان بودن کوهیست به وسعت تمام
تلخی ذهنیت امروزم
میگفت:فاصله مابین تو وتصورات تاریک شده من به بلندایه آهیست سرد
میگفت:واژه هات گنگ و بی عاطفه تر از باور من حک شدن و سرد و بی
روح مینگاری و انگار سالهاست از سر بیکاری و علافی ذهن
تیشه بدست این نوشته هایی
میگفت:تو ذهنم جایی برای حضورت خالی نمانده و سالهاست
بدار آویخته ام احساسم را
میگفت قرنهاست آرزوهام یخ زده و تمام فکرم پراز کینه شده و بدنبال
بانی تمام این دردسرها سالهاست خنجر بدست میگردم
و مابین این تلاش هرکی برسه از راه قربانی این انتقام پوچ خواهد شد
و من
گفتم:انسانیت آدمارو نمیشه با کوهی از تلخی خاطره هات بسنجی و
ندیده و نشناخته طناب دارم مهیا کنی
گفتم :فاصله هارو میشه برداشت و دیگه آه سرد سر نکشید و یکبار دیگه
هم تصور کرد که نیلوفرا با آب همخون شدن
گفتم :واژه های من دردهامند،،که سالهاست بخاطر اشتباهی کودکانه
با خودم به تمام ذهنها میبرمش.و هیچگاه نشد از سر بیکاری و
علافی واژه ای گفته باشم
گفتم:آرزوهای یه انسان تنها دلیل زنده بودن است،،انسان بی آرزو
خاک مرده است که جز کویرهمسایه ای نیست در حضورش
گفتم :کینه و انتقام ذات انسان بودن را به حراج میگذاره
و با تمام خنده ها بیصدا دفنت میکنه،،و تا چشم باز کنی خودت را ته
یه جاده می بینی که در آن باورت عصا بدست یه گوشه کز کرده و به
پاهاتم ایمان به رفتن نخواهی داشت
گفتم:بانوی یخ میدانم دیر رسیدم ،،آنقدر دیر که از تو سنگی خاراتر از
سختی تمام ذهنیتها ساختن،،و باورت گرگ شده
اما همیشه سرنوشت سنگ بودن و تگرگ باریدن نیست
گفت.....
گفتم.....
و این قصه در من برای نوشتن هنوز تکرار داره و او بدنبال آواره گی
ذهنها میگرده تا شاید....
سامو
اینان که میخوانی،،میدانم خالی از نقص نیست.اما اینان دنیای من است و من لابه لای این